صبورم هنوز.......

 


کسی که رنگ پریدگی خزان را ادراک کرده
باشد به نیرنگ گل های رنگ رنگ دل نخواهد بست
به نامردانی چون تو دیگر دل نخواهم بست....


دلـــــــــــــــــــــــم ....نه عشق آتشین میخواهد ، نه دروغ های قشنگ .... !
نه سکوت تلخ شاعرانه ، نه ادعاهای بزرگ ، نه بزرگی های پُر ادعا .... !
دلم یک فنجان قهوه ی داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد....

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز
جشن نکوداشت نگاه تو ست

 

پس نوروز بر تو فرخنده باد...

 

[ پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]


 

از انسان ها غمی به دل نگیر،

زیرا خود غمگینند با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود،به عشق خودو به حقیقت خود شک دارند،

پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند....

                                      دکترعلی شریعتی

[ جمعه ۱۸ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]


 

مکتب عشق

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد

شعرفریدون مشیری

[ جمعه ۱۸ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]


 

گوش کن...

جاده صدامی زند از دورقدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست،پلک ها را بتکان

کفش به پاکن وبیا...وبیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند باتو

ومزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند

پارسایی است در آن جاکه تورا خواهد گفت:

((بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...))

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]


 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که توراعاشق کرد

شوخی کاغذی اوست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا یه سراباست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدامثل تو تنهاست بخند...

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]


 

ازچه بگویم؟

ازچه بگویم وازچه بنویسم،ازدرخت مجنون که شاخ وبرگش بانسیم ملایم تکان می خوردیاازپروانه ای که ازعشق گل مستانه بال می زند!حال که فروغی درخشان ازستاره وجودت در زندگی من  فروافتاده است،دوستت دارم وعاشقانه می پرستمت!اکنون که قلبم را برلبان قایقی بی بادبان ودر میان امواج خطوط پیش میبرم وخون سیاه رنگ آن را درون رگ های خشک وبی حال کاغذ تزریق می کنم ودر میان کلمات دنبالکلمه ای می گردم تا بتوانم احساساتم را بیان کنم...

نازنینم من مسافری هستم خسته دل که از سفر عشق می آیم بارم سنگین وتوانم کم!نوازشم کن زیرا تشنه ی محبتم دوستم بدار زیرا با تو بودن برایم باوری ساخت که بی تو بودن را باور کنم...!

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]


 

به نام کسی که جدایی رو آفرید تاقدر باهم بودن رو بدونیم......

صبورم هنوز...

ز چشمت اگرچه که دورم هنوز

پر از اوج وعشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگرقاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفرچاره ی دردهایم نشد

پراز فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کارسختی نبود

گذشتم ولی غرق نورم هنوز

پرازخاطرات قشنگ توام

پرازیادوشوق ومرورم هنوز

تراگم نکردم،توخودگم شدی

من شیفته با توجورم هنوز

اگرجنگ بازندگی ساده نیست

دراین عرصه مردی جسورم هنوز

اگرکوک ماهور با ما نساخت

پر از نغمه پاک شورم هنوز

قبول است عمرخوشی هاکم است

ولی باتوام پس صبورم هنوز....

شعرمریم حیدرزاده

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ فاطمه جغتایی ] [ نظرات () ]